Friday, 21 December 2012

نوشتن با گل و ستاره

بیش از یک نفر از «لحن» نوشتن مطلب قبلی من شکایت کرده بودند. شاید به این دلیل که مطالب قبلی که در این وبلاگ و اجداد مرحومش نوشته می شده، هیچوقت اینقدر خواننده نداشته. بعضی ها «چرا اینقدر عصبانی» نوشته بودند و کسی گفته بود که «لحن» مطلب ایشون رو از خواندن کل مطلب بازداشته و کس دیگری هم دادنامه ای در فیس بوک نوشته بود که بنده نماینده طبقه دانشمندانی هستم که از ارائه دادن «علمم» دریغ دارم و هروقت عصبانی می شوم می نویسم و بعد هم با کمال نظر بلندی، به خوانندگان توصیه کرده بود که با «درز گرفتن متلک های بی مزه»، بقیه مطلب را بخوانند.

دقیقا" نمی دونم این میل تظاهر به صلح دوستی و آرامش در بین ملت ما چه موقع ظهور کرده. همه ادعای آرامش دارند و اینکه ما در حالت «ذن» مطلق به سر می بریم، مگر اینکه پا روی دم ما بگذارید که آنوقت دمار از روزگارتان برمی آوریم! مطلبی که من نوشتم، نه حاصل سالها تحقیق و دانش دست نیافتنی بود که احتیاج داشته باشد بنده از ارائه اش دریغ کنم یا نه (خیلی راحت در دانشنامه ایرانیکا می شود خواندش) و نه عصبانیتی درش بود. چندین دفعه گفته ام که جالب است که در زبانی که گویشورانش از «سارکستیک» ترین آدم های جهان هستند، کلمه ای برای «سارکزم» وجود ندارد. به نظرم نمی آید که کنایه ترجمه خوبی است.

اصولا به دلایلی، خیلی ها به نظر مياید که دنبال دلیلی برای جریحه دار شدن احساساتشان می گردند. اگر فیلمی بسازید که در آن یک معلم قاتل باشد، فردا «صنف معلم های مرکز» جلوی در استودیوی شما جمع می شوند که شما معلم ها را بدنام کرده اید. به همین دلیل است که در ایران، یک کاریکاتوریست برای کاریکاتور کشیدن از چهره یک نماینده محکوم به شلاق می شود. در حد بسیار بسیار کمترش هم، کسی که آینه تمام نمایی می شود از ادعاهای بی مدرک جامعه ایرانی و اخلاق «شهوت صحبت بدون مطالعه» (بقول علامه قزوینی) و حتی سعی می کند با شوخی، سیخونکی به احساسات ملی پرستی افراطی و ضد عربی مردم بزند، می شود یک آدم عصبانی که باید از خواندن حرفش، هرچند که حساب باشد، پرهیز کرد. 

ببخشید، من هم با لحن مهربانانه می نویسم:

«عزیزانم، گل های روی زمینم، دوستان با شعور و دانشمندم، ببخشید که می خوام الان بهتون توضیح بدم که میترائیسم یک دین ایرانی نیست. البته من کاملا متوجه هستم که تاریخ اصلا مطلب مهمی نیست و من خیلی پررو و بد هستم که می خوام برای شما از تاریخ حرف بزنم، و می دونم هم که شما بهتر از من بلدید، اما اگر جسارتی نیست، می خواستم خدمتتون عرض کنم که یلدا، از ریشه اوستایی و آریایی نیومده...»

Oh, fuck it! 

Thursday, 20 December 2012

یلدا، میترا، مهرپرستی، و چیزهای که فکر می کنیم می دانیم


یلدا چی هست و چی نیست؟

هروقت که به موقع یکی از جشن های ایرانی نزدیک می شیم، تمام گفتگوهای مردم در دنیای واقعی و مجازی، بخصوص اگر در خارج از ایران زندگی کنند و مواظب و نگران «زنده نگه داشتن» رسوم ملی، به ریشه های باستانی جشن ها ختم می شه. ریشه یابی «باستانی» هم که در بین ایرانی ها اکثرا" به کلمات و مفاهیم «زرتشتی» و «آریایی» محدوده و اسم بردن از دو، سه خدای باستانی شناخته شده. البته اگر هم بشود که جشن مورد نظر رو به سنت ها و جشن های اروپایی ها ربط داد و نشان داد که بالاخره «هنر نزد ایرانیان است و بس» و «از ایران آمده» که چه بهتر، و البته هم که «نوئل» (یا به گفته جعفرخان های امروزی، «کریسمس») حتما" ریشه در یلدای «ما» داره.

قسمت آخر این قضیه و تاثیر یلدا در نوئل رو در اینجا به میان نمی کشم (چون توضیح ارتباط یکسانش با جشن «ساتورنالیا»ی رومی یک کمی از حوصله اینجا خارجه)، اما در مورد این «ما» یک کمی فکر کنم بد نیست که توضیح بدیم. اولش هم روشن کنم که هدفم تخطئه مراسم زیبای شب یلدا و چله گرفتن نیست که خودم هم خیلی خیلی دوستش دارم و خیلی هم با دقت مراسمش رو رعایت می کنم. مشکلم اینه که چرا امروزه، همه احساس می کنند که برای اهمیت دادن به جشنی که پدربزرگ و مادربزرگ هامون بدون دونستن «ریشه های باستانی»ش، ازش لذت می بردند، باید حتما" بهش اسم باستانی و زرتشتی و میترایی و قس علیهذا داد، بخصوص که اکثرا" هم از جزویات این باورهای باستانی و تاریخچه هایش باخبر نیستند و فقط به دوسه کلمه ای که می دونند، بسنده می کنند.

روایتی که امروزه از همه می شنویم و در ویکیپیدیا (این آخرین مخزن دانش عامه!) می خونیم، اینه که «یلدا» شب تولد میتراست و میترا هم خدای «خورشید و روشنایی» و این جشن هم جزو جشنهایی است که اجداد «آریایی» ما از دوردست ها به ایران آورده اند و مثل نوروز «جمشیدی»، دربست ملک مطلق خلق ایران است و بس، و فقط هم «آریایی ها». این وسط، کسی از خودش نمی پرسه که پس چرا اسم «یلدا» سریانی/آرامیه؟ چرا مهاجران «آریایی» که کوچ نشین و گله دار بودند، باید به جشن هایی که این همه به تقویم و دوره بندی کشت و برداشت ربط داشته اند اهمیت می دادند؟

تعریف بالا کمی شبیه به جمله معروف «خسن و خسین هرسه دختران ابوپکرند» به نظر میاد. از هر کلمه اش می شه اشکال گرفت. یلدا تولد میترا نیست، میترا خدای خورشید نیست، جشن جشن آریایی نیست، «آریایی» اصلا «آریایی» نیست!

همونطور که ممکنه شک برده باشید، «یلدا» از اجداد آریایی (کذا!) «ما» سرچشمه نگرفته. یلدا، مثل نوروز، مثل همه جشن هایی که بستگی نزدیکی با تقویم دارند، از جمله جشن های مللی هستند که به دلیل کشاورز بودن و اهمیت داشتن تغییرات نجومی و جوی در زندگیشون، دست به ساختن تقویم و زمان نگه داشتن زده اند. نه خیر، منظورم «آزتک» ها نیست، اگر منتظرید که دنیا همین فردا به پایان برسد. منظورم دوستان عزیزمان، «بین النهرینی» ها، همسایه ها و اجداد فرهنگی ما هستند که در روایت های یک سویانه از تاریخ ایران، کلا مثل گرد و پود کف خانه، جارو شده اند و به «زباله دان» تاریخ ریخته شده اند (در مملکتی که هر پنجاه سال، یک زباله دان پر از تاریخ می کند). بله، سومری ها، بابلی ها و آشوری ها. درست حدس زدید، «آرامی» بودن اسم یلدا هم به همین ربط دارد. هرچند که شاید شما، به دلیل یادگیری تاریخ از روی کتاب های اروپایی، زبان «بابلی» را «میخی»(!) بدانید و شاید هم بدانید که اسمش «اکدی» بوده. اما توجه کنید که «اکدی» حدود 1000 سال قبل از میلاد فقط تبدیل به یک زبان ادبی شده بوده و زبان کوچه و خیابان در بابل و نینوا، «آرامی» بوده، یک زبان سامی دیگر که به همان «اکدی» مربوط بوده و اما به دلایل خاص اجتماعی، به عنوان زبان غالب درآمده بوده. بله، در زمانی که اجداد «آریایی» بنده و شما به بابل نزول اجلال کردند و «استوانه کورش» نوشتند، زبان هرروزه مردم، «آرامی» بوده. در این زبان، به شب تولد خدای محلی خورشید که اسمش «شمش» (به فتح شین و میم) بوده (بله، بطرز ناراحت کننده ای شبیه «شمس» عربی است، متوجه هستم)، «یلدا» می گفتند که به معنی تولد است، و بله، بازهم شبیه ریشه عربی «ولد» (یک کلمه است، اصلش« ئ ل د» بوده).

بله، ریشه «یلدا» تولد شمش است، خدای خورشید در بابل، نه خدای «خورشید» در ایران، یا میترا.

حالا می رسیم به این مسئله «میترا» و خداییش به خورشید و اینکه حتی دانشمندان اینترنتی و غیره، ایشان را «الهه» یا «مینو» (که از آخری برداشت مطلق «مونث» می شود) می دانند و خدا (در این مورد اهورامزدا یا یکی از همکاران نزدیکش) می داند که از کجا حتی بعضی به «آناهیتا» ربطش می دهند و ملغمه عجیبی می سازند که سرگیجه می آورد بدتر از خواندن جریده فخیمه کیهان.

نکته اول این که «میترا»، حتی اگر اسم خواهرتان باشد (که اسم خواهر من هست!)، نباید به ذهن شما یک «الهه» یا «مادینه خدای» کمر باریک را متبادر کند، بلکه باید تصویر یک خدای «کت و کلفت» خیلی «مذکر» در جلوی چشمتان باشد که بنا بر گفته اوستا، «هزار چشم» هم دارد! اگر تصورتان در مایه های «مونیکا بلوچی» بود، بیشتر سعی کنید به «عبدالمالک ریگی» فکر کنید...

دوم، خدای بیامرزاد کسی که تخم لق «میترائیسم» را در دهان ملت ایران شکست. سرتان را درد نیاورم که در ایران، اثری از «میترائیسم»/مهرپرستی نداریم، هرچند هم که ذبیح بهروز گفته باشد و روانشاد مهرداد بهار به دنبالش گشته باشد. بله بله، متوجه هستم که میترا یک خدای «ایرانی» است و در اوستا هم وجود دارد. عرض بنده این بود که «دین» مهرپرستی در ایران وجود نداشته و اثری از آن در دست نداریم. نه خیر، برعکس چیزی که به عرضتان رسانده اند، هیچ مدرکی از اینکه «آریایی» های قبل از «اصلاحات زرتشت»، مهرپرست بوده اند در دست نداریم. ایرانیان اولیه، و حتی نه چندان اولیه، به «گروه های دینی» مختلفی که هرکدام برمبنای اهمیت یک خدا شکل گرفته بودند، چیزی که در زبان فرنگی «کالت» خوانده می شود، باور داشتند. باور داشتن به کالت «آناهیتا» به این معنی نبوده که نمی توان به کالت «بهرام» یا «تیر» اعتقاد داشت، چرا که هرکسی، هر خدایی، وظیفه ای داشته: اگر در حال جنگ بودید، مراسم کالت «بهرام» را اجرا می کردید و اگر منتظر بودید که همسرتان حامله شود، به درگاه «آناهیتا» دعا می کردید. یک نکته کناری اینکه مقدار زیادی از کل روایت «اصلاحات زرتشتی» این است که کالت «اهورامزدا» حالت تمامیت خواهانه ای پیدا می کند و بقیه کالت ها را «نامشروع» خطاب می کند؛ اما این مسئله را می شود بعدتر روشن کرد.

صحبت این است که بله، «مهر/میترا» هم صددرصد یکی از این کالت ها بوده و در یسنا ها و یشت ها، در کنار آناهیتا و بهرام و هوم و خیلی خدایان دیگر، «زیارت نامه» ای هم دارد. یعنی منظور اینجا این نیست که «میترا» در ایران ناشناخته بوده. منظور این است که «میترائیسم» به عنوان یک دین مجزا و قابل درک از بقیه «کالت های» ایرانی، مثل «زرتشتی گری/مزدیسنی»، شناخته شده نبوده. «میترا» خدایی بود «پرچشم» که بر میثاق ها و قراردادهای اجتماعی، از قرارداد خرید خانه و صلح نامه بین دو پادشاه بگیرید تا «قرارداد» دوستی دو نفر، نظارت داشته. از همین جا هم هست که اسمش «میترا» (اوستایی «میثره») تبدیل شده است به «مهر» و برای من و شما، معنی «محبت» می دهد، چون ما با «دوست»هامان «قرارداد» مهر می بندیم.

اما این هم واقعیت دردناک: بله، خدای «ما» را «کسان» دیگری «دزدیدند» و باهاش «پزدادند». قضیه این است که متاسفانه واقعیت تلخ این است که هنر نزد ما ایرانیان نیست و بس. اتفاقا وقتی به مرحله دین و باور و فلسفه دین می رسیم، ملل «سامی» تخصص زیادی داشته اند و از هرطرفی بگیرید، یک قسمت هرکدام از این باورهای منطقه غرب «اوراسیا» از صافی «بین النهرینی ها» گذشته است.

شمش، خدای خورشید را که هنوز به یاد دارید؟ بله، پرستش آفتاب صد در صد محدود به بابلی ها نبوده (به «آزتک ها» فکر کنید...). در بقیه خاورمیانه و «هلال خصیب» (برداشت عربی از اصطلاح لاتین «لوانت» یا همان منطقه بین النهرین و شام)، و حتی در مصر، هم آفتاب مورد پرستش بوده و در هرمحلی هم، خدای آفتاب اسمی داشته. این کالت «آفتاب» خاورمیانه کم  کم به یونان هم نفوذ می کنه و خدای «هلیوس» (که اسمش رو کمتر شنیدید) در یونان مهم می شه (این ها مربوطه به دویست سال اولیه مسیحیت). در این مرحله، رومی ها هم در یونان و آناتولی و شام و مصر حضور داشتند و کم کم به این «کالت خورشید» علاقه مند می شند و یکی از خدایان خودشون به اسم «سول اینویکتوس» (آفتاب شکست ناپذیر) رو هم وارد کالت می کنند. پس یعنی تا اینجا این شده کالت «شمش-هوروس(مصری)-هلیوس-سول اینویکتوس».

از این طرف، میترا/مهر، مثل بقیه خدایان اوستایی، به مناطق اطراف هم رفته بوده (به دنبال فاتحانی که بهشون باور داشتند:هخامنشی ها، پارتی های اشکانی و بعدا" ساسانی ها). به نظر میاد که یکی از مناطقی که اهورامزدا و میترا  و بهرام و آناهیتا درشون جدی گرفتی شدند، ارمنستان بوده (به همین دلیله که در بین ارمنی ها، اسم های «وارطان/واهان/واچه» که همه به معنی بهرام هستند و «آناهید» به معنی آناهیتا به این اندازه محبوبه). در ارمنستان، قبل از مسیحی شدنش در قرن چهارم میلادی، این سه خدا بخصوص اهمیت زیاد پیدا می کنند و اگر امروزه هم به ارمنستان سری بزنید، معابد جالبی می بینید که به سبک یونانی/رومی ساخته شده اند، اما معبد آناهیتا یا بهرام هستند. در واقع سبک معماری زاییده دوره حکومت «هلنیستیک» (یونانی مآبی بعد از اسکندر) در منطقه است، اما باورها حاصل حکومت اشکانیها و بقیه. ارمنستان هم همونطور که می دونید، از حدود سال 50 میلادی، محل دعوا و جنگ بین ایران اشکانی و روم بوده، دعوایی که تا آخرین روزهای حکومت ساسانی در 651 میلادی به طول می انجامه. نتیجه این برخورد بین فرهنگ ایرانی، یونانی، ارمنی، و رومی، شکل گیری باورهای دینی مخلوطیه در ارمنستان و بقیه قفقاز و شرق آناتولی، یعنی شرایطی خیلی شبیه شرایط بین النهرین و شام.

در این برخورد با ارمنستان، به نظر میاد که «میترا» هم وارد کالت «شمش-هوروس-هلیوس-سول اینویکتوس» شده و کالت تبدیل شده به «شمش-هوروس-هلیوس-سول اینویکتوس-میثراس» (-س آخر فقط علامت نهادیه در لاتین، نگران نباشید، کسی دست به خدای «ما» نزده). البته به دلیلی میترا در اینجا کمی با روشنایی و نور هم مربوط شده، هرچند که در باورهای باستانی، خدایی برای آفتاب وجود داشته به اسم «خور» که اسمش هنوز هم در «خورشید» (خور درخشنده) دیده می شه. به هر حال، کالت «شمش-هوروس-هلیوس-سول اینویکتوس-میثراس» خیلی زود تبدیل می شه به یک کالت نظامی، بخصوص بخاطر این که «سول اینویکتوس» همونطور که ازاسمش برمیاد، غیر از مدیریت آفتاب، جنگجو هم بوده. درواقع عضویت در این کالت بخصوص، کم کم تبدیل می شه به یکی از مهمترین شاخصه های عضویت در ارتش روم، و در روم هم می دونید که «ارتش» یعنی همه چیز. این کالت بخصوص، فقط و فقط یک کالت مردانه بوده، یعنی زن ها اجازه نداشتند در مراسمش شرکت کنند و باید به خدایان خودشون مثل «هرا» و «سریس» راضی می شدند. این کالت بخصوص وقتی که «هلیوگابالوس» که اصلا اهل شام (سوریه) بوده، انتخاب می شه به عنوان امپراتور روم (قرن سوم)، اهمیت بیشتری هم پیدا می کنه، چون اگر دقت کنید، در اسم امپراتور مورد نظر، کلمه «هلیو(س)» هست که اسم (یونانی) خدای کالته. بله، ایشون بسیار بسیار معتقد بودند و سرسخت. یک امپراتور دیگه روم هم که بعد از مسیحی شدن رومی ها تحت حکومت قسطنطین، سعی می کنه دوباره «چندخداپرستی» رو در روم جا بیاندازه، و اسمش «یولیانوس کافر» بوده، بخصوص به این کالت علاقه داشته و از هلیوس/سول اینویکتوس/میثراس خیلی اسم برده.

به دلایلی اما، احتمالا به دلیل طولانی بودن اسم کالت و «جالب» بودن اسم «میثراس»، اسم این خدای ایرانی تبدیل می شه به اسم محبوب برای تمام کالت. البته این به هیچ وجه تبدیل نمی شه به تنها اسم. نه، هنوز هم در بین یونانی زبان ها و رومی ها، اسم های هلیوس یا سول اینویکتوس محبوب بوده. یک طورهایی مثل اینکه بگیم «قرآن مجید» یا «قرآن کریم»، دو اسم و لقب برای یک کتاب. یا این ایده که خدای اسلام، 1001 «اسم» داره و محبوب ترینش «الله»ه، اما در ایران بهش می گن «خدا» و اگر هم کسی بگی «ذوالجلال» یا «رزاق»، منظورش مفهوم می شه.

مراسمی که اما پیروان این کالت انجام می دادند بیشتر از سرچشمه های بین النهرین و شامی/سوریه ای میامده، مثل کشتن گاو، به دنیا آمدنش از یک سنگ، و انجام مراسم مذهبی در زیر زمین های تاریک. در هیچ کدام از متون اوستایی ذکری از این مراسم نیامده، و برعکس، در «میثرائیسم» رومی، اثری از هزارچشم داشتن «میترای» اوستایی یا نظارتش برقراردادهای اجتماعی نیست. «میثراس» رومی به نظر میاد فقط اسمش رو از «میترا»ی اوستایی گرفته و در عوض رسم و رسومش، مخلوطیه از باورهای بابلی، شامی، یونانی، و رومی، و احتمالا نوآوری هایی که در بین نظامیان رومی انجام شده.

تولد «میترا» از این ریشه میاد، یعنی بخشی از باورهای «بین النهرینی/شامی» که به روم رفته و تولد «میثراس» ازش ساخته شده. از طرفی هم، به دلیل برخوردهای نزدیک با فرهنگ بین النهرین و حدود 2000 سال احاطه سیاسی قدرت های ساکن در فلات ایران براین منطقه و گسترش فرهنگ کشاورزی در همه فلات ایران، رسم و رسومات فرهنگی بین النهرین هم در همه منطقه گسترش پیدا کرده و همونطوری که به «روم» رفته، به «ایران» هم آمده، یا اصلا بوده. یلدا از این نظر، ربطی نه به «آریایی ها» دارد نه به «میترا»، بلکه رسمی است زیبا و پرمعنی، با استعاره از «نو شدن» دنیا و «تولد خورشید» با طولانی شدن روزها. رسمی که سال ها و بلکه قرن هاست در ایران جشن گرفته می شه بدون احتیاج به داشتن یک ریشه باستانی و آریایی و زرتشتی و مهرپرستی، یا که مسیحی و میترایی و مانوی و اسلامی. رسمی که برای همه است. یلدای همه تون مبارک و امیدوارم همیشه سلامت باشید...
-----------------
پانوشت: بعضی از دوستان شکایت کرده بودند که مطلب «منبع» ندارد. هدف نوشت این مطلب، «مکتوب» کردن چیزهایی بود که بارها در صحبت با دوستان گفته ام و یعنی اینکه گفتار باشد و معمولا در گفتار منبع ذکر نمی شود. بعد هم این ها تحقیق و تز و نظریه نیست، جمع بندی ساده ایست از مطالب بدیهی و به راحتی قابل دستیابی که در حد سفید بودن ماست احتیاج به «اثبات» دارند. اما برای کسانی که علاقه دارند در مورد یلدا و میترا و ساتورنالیا و تاریخ روم بیشتر بدونند، این هم چند منبع و کتاب برای خواندن.


Mihr Yasht (in the Avesta): http://www.avesta.org/ka/yt10sbe.htm

John R Hinnells (ed.) Mithraic studies: proceedings of the first International congress of Mithraic studies, Vols I. & II. Manchester University Press, 1975.

Roger Beck, "Mithraism," Encyclopaedia Iranica (http://www.iranicaonline.org/articles/mithraism)

M. Clauss, the Roman Cult of Mithras, Routledge, 2001.

Lewis M. Hopfe, Richardson, Henry Neil. "Archaeological Indications on the Origins of Roman Mithraism". in Lewis M. Hopfe. Uncovering ancient stones: essays in memory of H. Neil Richardson. Eisenbrauns. 1994.

David Ulansey, Origins of the Mithraic Mysteries, OUP, 1991.

Sunday, 29 April 2012

نژادپرستی، ترس از خارجی، و نقش تنفر در جامعه ایرانی

اتفاقات این چندروز، و چندهفته، گذشته، همه مارو در دنیای مجازی به فکر واداشته و روشنفکرترهامون رو به تعجب و حتی انزجار از رفتار هموطنان. ممنوعیت ورود افغان ها به کل استان مازندران، حرکت دست جمعی افغان ها به کمپ هایی در منطقه شرق خراسان، و بعد هم واکنش غریب ایرانیان به قضایای جزایر سه گانه و فحاشی روی دیوار سایت فیس بوکی ملک عبدالله آل سعود. همه اینها بحث نژادپرستی در ایران رو زنده کرده اند، بحثی که اکثر ایرانی ها باهاش راحت نیستند و ترجیح می دند انکارش کنند و بگند که در ایران، «ازهرنژاد و هرزبانی، همه ایرانی» شعار و حقیقت زندگی است. هرچند که شاید در دوره قبل از بوجود آمدن «کشور» به معنی مدرن این ایده آل شاید وجود داشته، اما متاسفانه بعد از پایه گذاری یک کشور به اسم ایران و در عرض هشتاد سال گذشته، این مسئله کمتر و کمتر حقیقت پیدا کرده، طوری که امروز شاید ایرانی ها یکی از متعصب ترین مردمان دنیا در مورد هویت خودشون باشند.

یک مسئله اساسی اما اینه که ما همه نوع تعصب ترس از غیر رو زیر اسم «نژادپرستی» دسته بندی می کنیم. حقیقت اینه که همه اینها تعصب هستند، چه احساس برتری به افغان ها، چه احساس برتری یک تهرانی نسبت به یک یزدی، و چه احساس حقارت یک ایرانی در برابر یک سوئدی. اما ریشه ها و دلایل همه اینها متفاوته. افغانی در ایران، مدل خاص «هزاره» شناخته می شه، و در واقع هم احتمالا کسانی که هزاره هستند و شکل ظاهریشون نشون دهنده خصوصیات این جمعیت خاصه، بیشتر از همه تحت فشارند. در این مورد، ایرانی خودش رو برتر می دونه، چون هزاره رو در نقش کارگر دیده و در پایین ترین سطح جامعه. اینجا می شه تا حدی قضیه رو نژادپرستی کلاسیک دونست: هزاره با خصوصیات «شرق آسیایی» ش، «نژاد» پست تره. اما حتی در همین سطح ساده هم، تبعیض برعلیه افغان تاجیکی که از نظر ظاهری فرقی با ایرانی نداره، مسئله دار می شه. در این مورد، مسئله به طور کلی تر، شاید بحث همین مفهوم «کشور» به صورت مدرن باشه که هرکسی رو که از خارج از این کشور اومده باشه، «خارجی» می دونه و غریبه و ناخواسته. این مفهومیه که کلمه یونانی «گزنوفوبی» (در انگلیسی زنوفوبیا) براش بکار می ره و ربطی هم حتی به نژاد نداره و شبیه احساس تنفر نروژی ها از سوئدی هاست. این بحثش طولانیه و مربوطه به مسئله اقتصاد و سطح درآمد و استاندارد زندگی که خودش مسئله طولانی ایه. 

در مورد عرب ها اما مسئله فرق می کنه. ملت بی انصاف، دیوار ملک عبدالله رو پرکرده اند با «گچپژ» نوشتن، که یالا، بخوان! اقراء! یعنی ببین، توی همین الفبای عربی تون هم ما ایرانی ها کاری کردیم که تو از خوندنش عاجزی. بقول دوستی، جواب ملک عبدالله باید این باشه که هروقت شما تونستید «ظضذز» رو از هم تشخیص بدید یا فرق بین «س و ث و ص» رو متوجه بشید، اونوقت من هم براتون گچپژ می خونم! خوبیش اینه که عرب ها اتفاقا «گ» و «چ» رو استفاده هم می کنند، هرچند براش علامت خاصی ندارند، اما خیلی دوست دارم ایرانی عادی ای رو ببینم که «ظ» رو درست تلفظ کنه! 

از این که بگذریم اما مشکل ایرانی با عرب، برتری نژادی نیست که احساس حقارته، شبیه تر به اون حسی که به اروپاییه داره. حقیقت اینه که در عرض 100 تا 150 سال گذشته، تاریخ نگاری شرق شناسانه، به ایرانی ها قبولانده که در 1400 سال قبل، «اعراب» آمده اند و «ایران» را شکست داده اند و «تمدن باستانی» ما رو از بین برده اند و از اون به بعد، ما رو خاک برسر کرده اند و همه بدبختی های امروزه ما، از همین شکست ناشی می شه. پس قضیه در واقع عصبانیته از شکست، از تحقیر اینکه «تمدن باستانی» به دست یک گروه «عرب بیابان نشین» از بین رفته. این احساس تحقیر، با تصور اینکه حالا خط نوشتاری ما هم «عربی» است زیادتر شده و گسترش پیدا کرده. در نتیجه، به نظر من، حس نژادپرستی ایرانی برعلیه اعراب، در واقع یک نوع حس تحقیر و عقده خودکم بینی است که واژگون شده. به همین دلیله که همه ادعاهای سیاسی اعراب، از خلیج عربی گرفته تا بحث جزایر سه گانه، در پس ذهن ایرانی، یک «تهدیده»، یعنی امکان اینکه بازهم اعراب مارو «شکست» بدند و دوباره ما دچار دوقرن سکوت ها و «بدبختی» بشویم. یعنی در واقع این امکان داده می شه که امارات متحده عربی بتونه عملا" حرفش رو به کرسی بنشونه و جزایر رو بگیره، یا اینکه لابی های عرب موفق بشند و اسم خلیج فارس رو به خلیج عربی تبدیل کنند؛ به این معنی که برتری اون ها، و اینی که بیشتر از «ما» قدرت دارند و امکان عمل، در واقع قبول شده است. پس تنها کاری که از دستمون برمیاد، مسخره کردن و تحقیر کردنشونه، و دادن لقب «سوسمارخور» که بقول یک دوست عرب، اگر فرانسوی ها حلزون و قورباغه بخورند نشانه «شیک» بودنشونه، اما سوسمار خوردن عرب ها نشانه «وحشی» بودنشون! 

به هرحال، معتقدم که بالا گرفتن این تعصبات در چندوقت اخیر، ربطی به خراب کاری های دولت داره و احتیاجش به دامن زدن به عاملی که باعث یک نوع «وحدت ملی» بشه، حالا حتی اگر لازم باشه، با به وجود آوردن تنفر بر علیه هرنوع «غیر». اما هردلیل سیاسی هم پشتش باشه، این واکنش ها نشون دهنده یک نوع حس تنفر عمیقه در وجود ایرانی که به این راحتی می شه دامن زده بشه و ازش برای دست آوردهای سیاسی استفاده بشه. قبل از حل مسائل سیاسیمون پس شاید باید مسائل درونی خودمون رو حل کنیم.

پ ن: چون یکی از دوستان در فیس بوک، مسئله تعصب های داخلی ایران رو هم مطرح کرده بود، گفتم شاید کسی به خوندن مقاله ای که چندسال قبل در این مورد نوشته بودم علاقه داشته باشه: http://www.iranologie.com/history/Perso-centrism-rezakhani.pdf

Sunday, 22 April 2012

Iran-India Conference

Ok, this is the last full day of being in California. I have been here for over two weeks now, managed to go to the Bay Area for the first time since I moved to London, which is quite good in fact. I also did manage to make myself busy enough not to get to see some of my best friends, including the BFF. Best part, of course, and the reason why this "last day" is so sad, was seeing Sara. Wish we were not so far from each other!

The purpose of the trip was this long-in-planning conference on Iran and India and their historic connections. Great papers ranging from a comparison of Indian and Iranian takes on Japan at the beginning of the 20th century to my own redrawing of the late antique history of Central Asia to a series of Sanskrit words in Arabic and Chinese. Well organised, lightly spaced out, and thus quite fun. I wish all conferences could be fun like this.

Now, back to London, as I miss home!

Monday, 19 March 2012

نوروز و عید و بهار...

حدود 7 ساعت دیگه به تحویل سال 1391 مونده. امسال، سال تحویل رو با خانواده، استانبول هستیم. سه سال قبل که من اتریش بودم و خانواده ام امریکا، خیلی بد و سخت گذشت، هرچند که با لطف دوستای خوب وینی، خاطره خوبی بجا موند. پارسال اما عالی بود: اولین عید بعد از ده سال در ایران و همراه با مامان و بابا و برادر و خیلی از دوستام. بهترین عید نبود، اما یکی از بهترین ها بود...

امسال توی این شهر زیبا، روز قبل از عید و اگر همه چیز درست پیش بره، خود روز عید، هوای خوب بهمون وعده سال بهتری از دوسال گذشته رو می دند. وقتی از لندن به استانبول میومدم، هوای لندن هم بهاری بود و انگار که همه دست به یکی کرده بودند که یادآوری کنند که بهاره و عید و نوروز. با اینکه به دلیل نبودن در محیط خودم از همیشه کمتر «روحیه عید» دارم، اما در کل، فکر می کنم عید خوبی باشه.

اما فکر کردم شاید بد نباشه دوکلمه ای راجع به نوروز بنویسم و این وسط، یک مقداری از عصبانیت هام رو هم خالی کنم. خیلی از اینها رو شاید شما هم داشته باشید: اینی که ملت سال 2571 رو بجای 1391 تبریک می گند، اینی که ایمیل دریافت می کنیم که بجای «یا مقلب القلوب...» باید یسنای چند و چون رو خوند، این که سرکوفت می زنند که چرا بجای تبریک «فارسی» نوروز پیروز، از جمله «تازی» عید شما مبارک استفاده می کنیم. خیلی از اینها عصبی کننده اند برای اینکه نشون دهنده ساده اندیش بودن کسانی که ابرازشون می کنند هستند و نشونه ای از یک نژادپرستی مسخره و عقده خود کم بینی، و در نتیجه تعصب مسخره، ضد عربی. 

اما غیر از اینها که شاید برای خیلی های دیگه هم واضح باشه، چیزهای دیگری هم هست که هرچند در بعضی مواقع بامعنی هستند و قابل دفاع، اما در قالب های خاص بالا که گنجونده می شند، به همون اندازه و شاید بیشتر از «درود» گفتن بجای «سلام»، روی اعصاب آدم رژه می رند. اینها اصرار به «آریایی» بودن نوروز، به «زرتشتی» بودن رسم ها، به «جمشیدی» بودن جشن، و دربست و بدون ردخور، «ایرانی» بودن عید نوروز هستند. من هم مثل هرآدمی معتقد به درونی شدن رسوم، یکی شدن جشن ها و مراسم با شخصیت و هویت یک گروه خاص، و طبیعی بودن قرض کردن مراسم از دیگران و «خودی» کردنشون هستم. با اشاره به اصل و نسب تاریخی نوروز هم منظورم این نیست که «جمشیدی» بودنش نمی شه یا نباید بخشی از برداشت هویتی ایرانی ها ازش باشه. مشکل من با اون بخشیه که این «جمشیدی» بودن رو به «ایرانی» و «آریایی» و «زرتشتی» بودن بسط می ده و با تبدیلش به «مالکیت ملی»، درواقع یک جشن طبیعی/تاریخی رو بدل می کنه به یک عامل شوونیستی.

نوروز، باوجود اسم فارسیش، ریشه اش در فرهنگ «آریایی/هندواروپایی» که ما با دوره افسانه ای تاریخ می شناسیمش نیست. نوروز واضحانه دلیلش نه دینه و نه فرهنگی خاص، بلکه ربط مستقیمی داره به شروع بهار. پس به سادگی می شده دید که لزومی نداشته که یک فرهنگ دیگر، که ممکنه حتی به این منطقه از آسیا (غرب و مرکز آسیا) مهاجرت هم کرده باشه، شروع کننده این رسم باشه. ما از جشن گرفتن شروع بهار از سومر و بابل باستان هم مدرک داریم و می دونیم که در تقویم بابلی که برمینای تغییر فصل ها و فصول کشت و برداشت محصول کشاورزی بنا شده بوده، شروع فصل بهار جای خاصی داشته و با مراسم بزرگی جشن گرفته می شده. این مراسم چنان در بین رسوم شهر بابل شناخته شده بوده که بعد از ورود هخامنشی ها به بابل، یکی از وظایف پسرشاه، نظارت کردن بر مراسم شروع جشن بهار در شهر بابل می شه. در حقیقت، این اولین منبعیه که در مورد نوروز و یک سلسله «ایرانی» (اینجا به معنی «هندواروپایی») صحبت می کنه و ممکنه همین هم مایه ورود این جشن به منطقه فلات ایران شده باشه. 

نوروز، یا جشن شروع بهار، غیر از این، در تمام منطقه خاورمیانه هم جشن گرفته می شده و مسیحیان سریانی و بقیه هم برایش مراسمی داشته اند. مراسم شبیه به نوروز و در همین محدوده زمانی، از عید پاک گرفته تا روز سن پاتریک هم در بقیه مدیترانه و شمال اروپا هم وجود داشته و داره. به این صورت، نوروز نه اختراعی ایرانی بوده و نه بخصوص مربوط به یک فرهنگ و سنت خاص. البته در اینجا بگم که مقصودم از ایرانی، اون برداشت قرن نوزدهمی، و بیشتر بی معنی، از این مفهومه، مفهومی که «زبان» رو قوی ترین نشانه هویت جمعی می دونه و در نتیجه، گویشوران زبان های مختلف «ایرانی» رو متفاوت از جمعیت ساکن فلات می دونه، که تعدادشون بیشتر هم بوده. در واقع، خیلی راحت می شه فهمید که جمعیت ساکنی که زبانی غیر از زبان های «ایرانی» صحبت می کردند هم جزوی از عوامل شکل دهنده فرهنگ و سنن بعدی هستند و هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم جمعیت گویش وران «ایرانی» مهمترین عامل انتقال مراسم فرهنگی ای هستند که در طولانی مدت، هویت خاص ایرانی رو تشکیل می دند. 

بله، در ایران و «دنیای ایرانی» خاورمیانه، نوروز به مراسم خاص و دارای مختصات قابل تشخیصی مبدل شده و حتی با ساختن افسانه هایی، به شاهان افسانه ای هم مربوط شده. مثل هر دینی، دین زرتشتی هم برای این سنت و جشن، دعاها و مراسم خاصی درست کرده و در دوره قبل از اسلام، شاهان ساسانی بطور مخصوصی جشن می گرفتنش. اما همه اینها به این معنی نیست که نمی شه این مراسم رو کمی تغییر داد یا برمبنای شرایط فرهنگی جدید، گسترشش داد، دستکاریش کرد، و یا حتی در زمینه یک دین جدید، مراسم جدید مذهبی براش تراشید. حقیقت اینه که تاریخچه نوروز اتفاقا" پره از این دستکاری ها و مراسم جدید، از جمله همین رسم سفره هفت سین که عمر زیادی در ایران نداره و در خیلی جاهای دیگه، اصلا" جزو مراسم نوروز نبوده و نیست. این به این معنی نیست که فرهنگ و سنت های جدید، و یا ادیان نوتر، فرهنگ و سنت قدیم رو «خراب» کرده اند، یا دینی که قبل تر مراسم دینی خاصی برای این جشن در نظر گرفته، حق مالکیتی نسبت بهش داره. نوروز، عید شروع بهار، از اول یک عید همگانی بوده که در بین هرگروهی، به صورت مختص اون گروه جشن گرفته شده. الان هم کسی نباید سعی کنه که مراسم، سنت ها، و کلماتش رو کنترل کنه و مثلا، به یک «اصل» غیرلازم برگردونه. 

شاد باشید و در هرجا که هستید، به هرزبان و رسم و دینی که جشن می گیرید، عید نوروزتون مبارک و بهار خوب و خرمی داشته باشید. 

Saturday, 17 March 2012

می آم، نمی آم

از در و سرهای نوشتن زبان عامیانه فارسی، گذشته از ناآشنایی گویشورانش با دستگاه آوایی زبان فارسی، هم یکی خودسانسوری، یا خجالت زده بودن، نویسندگانش است. تفاوت دو گویش گفتاری و نوشتاری زبان فارسی (که قبلا" درباره ش گفتم و بازهم خواهم گفت)، اینقدر در ذهن زیاد است که حتی کسانی که به قصد، «گفتاری» می نویسند (و به زعم بعضی ها، «شکسته») بازهم کاملا" جرات نمی کنند همان چیزی که به گوش می آید را به روی کاغذ بیاورند. 

،فک کنم از این جمله آخر دستگیرتون شد که منظورم چیه، البته اگر از تیتر متوجه نشده باشین. «می آید» یا «بیاورند»؟ هردو از بقول زبان شناسها، ستاک حال «آی» از مصدر «آمدن» و ریشه «آی». 

بلند بلند پیش خودتون این دو کلمه رو تلفظ کنید، به گویش گفتاری (فتحعلیشاهی/معیار تهرانی)... توجه می کنید که عملا می گید «م ییاد» و «بی یارن(د)»؟ یک چیزی هست بین این /ی/ در «می» و /ا/ در «آید»، نه؟ این صدا که شاید به نظرتون کشیده شده همین /ی/ اول باشه (و خوب، از نظر رسمالخط، اینطور هم هست، که گمراه کننده است)، اسمش «گلاید» ه (فاریسش رو بلد نیستم). این صدای نیمه صداداریه که بدون اینکه بهش توجه کنیم، وقتی که تعداد زیادی حرف صدادار پشت سر هم داریم، برای تلفظ بینشون اضافه می کنیم. این همون صدای سوم در کلمه آبجو به زبان های آلمانی و انگلیسی هم هست (بی-یه-ر) که خیلی از ایرانی ها، ساده اش می کنند و (بیر) می گن، مثل عدد یک در ترکی. 

توجه کنید که در می آید (که میاید تلفظ می شه)، حرف /ی/ که نوشته می شه در آخر «می»، کاملا" صداداره، اما اون /ی/ قبل از /ا/ که نوشته نمی شه و قبل از /ا/ خوانده می شه، نیمه صداداره.  اولی معادل /i/ یا /ee/ در انگلیسیه و دومی معادل /y/.

اما به دلیل سعی در «بیش صحیح نویسی» (hyper-correction)، خیلی موقعا می بينيم که مردم، اول شخص مفرد حال این فعل رو، «می آم» می نویسند، یعنی کلا این حرف نیمه صدادار رو در نوشتن حذف می کنند، در صورتی که هیچ کسی این کلمه رو «می-آم» تلفظ نمی کنه و همه «می یام» می گن. جالبه که وقتی به خط انگلیسی می نویسند، این فرق رو قائل می شند و حرف نیمه صدادار رو ثبت می کنند، اما در نوشتن همین به فارسی، مشکل دارند. این مسئله حساسیت، یا شاید عادت، و من فکر می کنم تا یک حدی خجالت از «غلط نویسی» در بین کسانی که سعی می کنند فارسی گفتاری رو بنویسند، به نظر من یک مشکل اساسیه. خوبه که با توجه به جزویات آواشناسی زبان، یاد بگیریم که فارسی گفتاری رو درست تر بنویسیم. 

Sunday, 11 March 2012

اسم من یعنی چه؟

بهمن دارالشفایی، تحت تاثیر نوشته آقای صافاریان در مورد اسمش، مطلبی نوشته در مورد اسم خودش و دعوت کرده که بقیه هم اگر وقت داشتند این کار رو بکنند. وقت که البته ندارم، اما متوجه شدم که از موقعی که کمتر وبلاگ می نویسم، راندمان نوشتن های دیگرم هم پایین آمده. بیشتر به صورت منفعل فیس بوک می خونم و زیاد حوصله نوشتن ندارم. مغزم و دستم، به غیر از انگشت اشاره دست راست که کلیک می کنه، تنبل شده اند. بهانه ایست برای دوباره زنده کردم مرحوم ارزیابی شتابزده که به هرحال، الان دیگه 10 سال بیشتر از عمرش می گذره. حالا یواش یواش باید آرشیوش رو منتقل کنم به اینجا دوباره. دومین داشتن بهش نچسبید!

اسم من اما. خوب، خداداد رضاخانی. اما حالا قضیه اش.

خداداد که معنی راحتی داره: خدا + داد، دومی در حالت مصدری، بیشتر به معنی «داده». اسم کمیه. اسمی که وقتی کسی می شنوه، یاد «خداداد عزیزی» میافته و بارها شده که مردم فکر می کنند اسم من خداداد عزیزیه، با اینکه نه من اهل سبزوارم و نه فوتبال بلدم. انگار هرکسی که اسمش ادمونده، فامیلش باید اختر باشه یا هر «علی» ای، «دایی». بگذریم اما.  به هرحال، غیر از خداداد عزیزی، یکی خداداد خان یاغی توی دائی جان ناپلئون، از هم اسمی های معروف منه،  یکی هم دکتر خداداد فرمانفرمائيان، رئیس سابق بانک مرکزی و سازمان برنامه و بودجه، که اتفاقا" اسم من رو هم بخاطر ایشون خداداد گذاشتند که از دوستان پدربزرگم بودند. غیر از این، خداداد اسمیه که هنوز هم بین زرتشتیان، بخصوص در منطقه یزد، معمول و محبوبه.

«خدا» که امروزه به معنی «دادار، خالق، الله» استفاده می شه، در فارسی در واقع به معنی «رب، صاحب، ارباب» به کار می رفته که اثرش رو در کلماتی مثل «کدخدا» (صاحب و ارباب یک «کده»، یعنی یک روستا یا واحد کشاورزی) و «ناخدا» (یا «ناو»+«خدا»، ارباب کشتی) می شه دید. یکی از نظرات زبان شناسان تاریخی، از جمله کسی که من باهاش کار کردم، این بود که «خدا» از بخشهای «خود» و «ایگ» ساخته شده و ترجمه کلمه یونانی «آوتوکراتورαυτοκρατόρ» -ه و «خودمختار، خودکار» معنی می ده، چون اولین بار این کلمه رو در دوره زبان های ایرانی میانه می بینیم و ربط نزدیکی به استفاده از عنوان «آوتوکراتور» روی سکه های هلنیستی داره، که لقب حاکمان «خودمختار» مناطق مختلف بوده اند. به هرحال، در مرحله ای، «خدا» به معنی ارباب تغییر کرده و معنی «دادار، پروردگار» رو بیشتر به خودش گرفته و به وضعیتی درآمده که امروز در ایران می بينيد. کلمه اصلی برای «پروردگار» در فارسی، «بغ» یا «بگ/بی» بوده که در اسم شهر «بغداد» می تونید ببنیدش، و دلیل اسم مستعار فیس بوکی من هم هست.  

ضمنا"، خداداد یکی از اسمهایی است که در زبان های دیگه هم وجود داره، به صورت ترجمه. در روسی، اسم «باگدان» به همین معنیه (و در بلغاری، «بوگدان»). در فرانسه، «دیو-دُنه»، در یونانی «ثئودوسیوس»، در عبری، «یوناتان» یا «ناثانئیل» یا «نتانیاهو» (آخری به من هیچ ربطی نداره!!!). در عربی هم «عنایت الله» نزدیکه، و در ترکی «تاری وردی» همین معنی رو می ده. 

رضاخانی: خیلی ها، خدا می دونه به چه دلیلی، فکر می کنند اسم خانوادگی من ربطی به «رضاخان ماکسیم» (یا همان رضاشاه) داره. بازهم انگار «رضا» اسم کمیابیه در ایران و مثلا" رضاخان تنها «رضا»یی بوده که «خان» هم بوده! به هرحال، خیر، اسم خانوادگی من از اسم جد بزرگ پدریم، «رضاخان» میاد. البته کسانی که منو می شناسند می دونند که من هویت خودم رو بیشتر با خانواده مادریم تعریف می کنم، که فامیلشون «غیاثی» ه و داستان دیگری داره برای خودش، چون پدر من وقتی چهارماهم بوده، فوت شده و من خیلی با خانواده پدریم در تماس نبودم. خانواده مادریم، جداندرجد اهل مرکز تهران هستند و منطقه سنگلج و بازار و بیشترشون متولد سنگلج و شاپور و پاچنار. خانواده پدرم اما اهل ده «دنبلید» در منطقه «طالقان» بودند. داستان رضاخان اینه که به نظر میاد راهزنی بوده در جاده کرمانشاه به همراه برادرش، و هردو سروهیکل کاملی داشته اند و «بیزنس» دزدیشون سکه بوده. تا اینکه می خورند به تور یک والی سفت و سخت کرمانشاه (که برقرینه تاریخی، به نظر میاد محمدعلی میرزا دولتشاه، پسر ارشد فتحعلی شاه باشه) و تبعید می شند به طالقان. در طالقان هم چون اهل زد و خورد بودند، یواش یواش برای خودشون کسی می شند و «خان» می شند و زمیندار. ایشون جد هفتم بنده هستند. حالا پدربزرگ من که خودشون «ندیده» این آدم می شدند، مدیر مدرسه بوده اند و آزارشون به مورچه هم نمی رسیده، پدرم هم که در سی سال عمرش درس خوند و بازهم کاری نکرد، بنده هم که از سوسک می ترسم، چه برسه به راهزنی و غارت. نسلمون تقلیل رفته!!!

در ضمن، «رضا» هم که از ریشه عربی «ر-ض-ئ» است به معنی «قبول و رضایت» و «خان» هم یک کلمه ترکی، از ریشه «خاگان» به معنی «بزرگ، رئيس» که احتمال داره اصلش ترکی نباشه و چینی باشه که ترکی ازچینی قرض کرده. مطمئن نیستم چون در مورد زبان های اورال-آلتایی زیاد نمی دونم. «خان» از اواخر دوره ساسانی در منطقه آسیای میانه شناخته شده بوده (چولوک/صولوک خان، رئیس قبایل ترک غربی در دوره ساسانی)، اما به نظر میاد از دوره مغول به بعد در ایران معمول شده باشه و به عنوان یکی از لقب های فئودالی به کار رفته. 

این هم از نوشته اول در وبلاگ دوباره زنده شده «ارزیابی شتابزده»...