Monday, 19 March 2012

نوروز و عید و بهار...

حدود 7 ساعت دیگه به تحویل سال 1391 مونده. امسال، سال تحویل رو با خانواده، استانبول هستیم. سه سال قبل که من اتریش بودم و خانواده ام امریکا، خیلی بد و سخت گذشت، هرچند که با لطف دوستای خوب وینی، خاطره خوبی بجا موند. پارسال اما عالی بود: اولین عید بعد از ده سال در ایران و همراه با مامان و بابا و برادر و خیلی از دوستام. بهترین عید نبود، اما یکی از بهترین ها بود...

امسال توی این شهر زیبا، روز قبل از عید و اگر همه چیز درست پیش بره، خود روز عید، هوای خوب بهمون وعده سال بهتری از دوسال گذشته رو می دند. وقتی از لندن به استانبول میومدم، هوای لندن هم بهاری بود و انگار که همه دست به یکی کرده بودند که یادآوری کنند که بهاره و عید و نوروز. با اینکه به دلیل نبودن در محیط خودم از همیشه کمتر «روحیه عید» دارم، اما در کل، فکر می کنم عید خوبی باشه.

اما فکر کردم شاید بد نباشه دوکلمه ای راجع به نوروز بنویسم و این وسط، یک مقداری از عصبانیت هام رو هم خالی کنم. خیلی از اینها رو شاید شما هم داشته باشید: اینی که ملت سال 2571 رو بجای 1391 تبریک می گند، اینی که ایمیل دریافت می کنیم که بجای «یا مقلب القلوب...» باید یسنای چند و چون رو خوند، این که سرکوفت می زنند که چرا بجای تبریک «فارسی» نوروز پیروز، از جمله «تازی» عید شما مبارک استفاده می کنیم. خیلی از اینها عصبی کننده اند برای اینکه نشون دهنده ساده اندیش بودن کسانی که ابرازشون می کنند هستند و نشونه ای از یک نژادپرستی مسخره و عقده خود کم بینی، و در نتیجه تعصب مسخره، ضد عربی. 

اما غیر از اینها که شاید برای خیلی های دیگه هم واضح باشه، چیزهای دیگری هم هست که هرچند در بعضی مواقع بامعنی هستند و قابل دفاع، اما در قالب های خاص بالا که گنجونده می شند، به همون اندازه و شاید بیشتر از «درود» گفتن بجای «سلام»، روی اعصاب آدم رژه می رند. اینها اصرار به «آریایی» بودن نوروز، به «زرتشتی» بودن رسم ها، به «جمشیدی» بودن جشن، و دربست و بدون ردخور، «ایرانی» بودن عید نوروز هستند. من هم مثل هرآدمی معتقد به درونی شدن رسوم، یکی شدن جشن ها و مراسم با شخصیت و هویت یک گروه خاص، و طبیعی بودن قرض کردن مراسم از دیگران و «خودی» کردنشون هستم. با اشاره به اصل و نسب تاریخی نوروز هم منظورم این نیست که «جمشیدی» بودنش نمی شه یا نباید بخشی از برداشت هویتی ایرانی ها ازش باشه. مشکل من با اون بخشیه که این «جمشیدی» بودن رو به «ایرانی» و «آریایی» و «زرتشتی» بودن بسط می ده و با تبدیلش به «مالکیت ملی»، درواقع یک جشن طبیعی/تاریخی رو بدل می کنه به یک عامل شوونیستی.

نوروز، باوجود اسم فارسیش، ریشه اش در فرهنگ «آریایی/هندواروپایی» که ما با دوره افسانه ای تاریخ می شناسیمش نیست. نوروز واضحانه دلیلش نه دینه و نه فرهنگی خاص، بلکه ربط مستقیمی داره به شروع بهار. پس به سادگی می شده دید که لزومی نداشته که یک فرهنگ دیگر، که ممکنه حتی به این منطقه از آسیا (غرب و مرکز آسیا) مهاجرت هم کرده باشه، شروع کننده این رسم باشه. ما از جشن گرفتن شروع بهار از سومر و بابل باستان هم مدرک داریم و می دونیم که در تقویم بابلی که برمینای تغییر فصل ها و فصول کشت و برداشت محصول کشاورزی بنا شده بوده، شروع فصل بهار جای خاصی داشته و با مراسم بزرگی جشن گرفته می شده. این مراسم چنان در بین رسوم شهر بابل شناخته شده بوده که بعد از ورود هخامنشی ها به بابل، یکی از وظایف پسرشاه، نظارت کردن بر مراسم شروع جشن بهار در شهر بابل می شه. در حقیقت، این اولین منبعیه که در مورد نوروز و یک سلسله «ایرانی» (اینجا به معنی «هندواروپایی») صحبت می کنه و ممکنه همین هم مایه ورود این جشن به منطقه فلات ایران شده باشه. 

نوروز، یا جشن شروع بهار، غیر از این، در تمام منطقه خاورمیانه هم جشن گرفته می شده و مسیحیان سریانی و بقیه هم برایش مراسمی داشته اند. مراسم شبیه به نوروز و در همین محدوده زمانی، از عید پاک گرفته تا روز سن پاتریک هم در بقیه مدیترانه و شمال اروپا هم وجود داشته و داره. به این صورت، نوروز نه اختراعی ایرانی بوده و نه بخصوص مربوط به یک فرهنگ و سنت خاص. البته در اینجا بگم که مقصودم از ایرانی، اون برداشت قرن نوزدهمی، و بیشتر بی معنی، از این مفهومه، مفهومی که «زبان» رو قوی ترین نشانه هویت جمعی می دونه و در نتیجه، گویشوران زبان های مختلف «ایرانی» رو متفاوت از جمعیت ساکن فلات می دونه، که تعدادشون بیشتر هم بوده. در واقع، خیلی راحت می شه فهمید که جمعیت ساکنی که زبانی غیر از زبان های «ایرانی» صحبت می کردند هم جزوی از عوامل شکل دهنده فرهنگ و سنن بعدی هستند و هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم جمعیت گویش وران «ایرانی» مهمترین عامل انتقال مراسم فرهنگی ای هستند که در طولانی مدت، هویت خاص ایرانی رو تشکیل می دند. 

بله، در ایران و «دنیای ایرانی» خاورمیانه، نوروز به مراسم خاص و دارای مختصات قابل تشخیصی مبدل شده و حتی با ساختن افسانه هایی، به شاهان افسانه ای هم مربوط شده. مثل هر دینی، دین زرتشتی هم برای این سنت و جشن، دعاها و مراسم خاصی درست کرده و در دوره قبل از اسلام، شاهان ساسانی بطور مخصوصی جشن می گرفتنش. اما همه اینها به این معنی نیست که نمی شه این مراسم رو کمی تغییر داد یا برمبنای شرایط فرهنگی جدید، گسترشش داد، دستکاریش کرد، و یا حتی در زمینه یک دین جدید، مراسم جدید مذهبی براش تراشید. حقیقت اینه که تاریخچه نوروز اتفاقا" پره از این دستکاری ها و مراسم جدید، از جمله همین رسم سفره هفت سین که عمر زیادی در ایران نداره و در خیلی جاهای دیگه، اصلا" جزو مراسم نوروز نبوده و نیست. این به این معنی نیست که فرهنگ و سنت های جدید، و یا ادیان نوتر، فرهنگ و سنت قدیم رو «خراب» کرده اند، یا دینی که قبل تر مراسم دینی خاصی برای این جشن در نظر گرفته، حق مالکیتی نسبت بهش داره. نوروز، عید شروع بهار، از اول یک عید همگانی بوده که در بین هرگروهی، به صورت مختص اون گروه جشن گرفته شده. الان هم کسی نباید سعی کنه که مراسم، سنت ها، و کلماتش رو کنترل کنه و مثلا، به یک «اصل» غیرلازم برگردونه. 

شاد باشید و در هرجا که هستید، به هرزبان و رسم و دینی که جشن می گیرید، عید نوروزتون مبارک و بهار خوب و خرمی داشته باشید. 

Saturday, 17 March 2012

می آم، نمی آم

از در و سرهای نوشتن زبان عامیانه فارسی، گذشته از ناآشنایی گویشورانش با دستگاه آوایی زبان فارسی، هم یکی خودسانسوری، یا خجالت زده بودن، نویسندگانش است. تفاوت دو گویش گفتاری و نوشتاری زبان فارسی (که قبلا" درباره ش گفتم و بازهم خواهم گفت)، اینقدر در ذهن زیاد است که حتی کسانی که به قصد، «گفتاری» می نویسند (و به زعم بعضی ها، «شکسته») بازهم کاملا" جرات نمی کنند همان چیزی که به گوش می آید را به روی کاغذ بیاورند. 

،فک کنم از این جمله آخر دستگیرتون شد که منظورم چیه، البته اگر از تیتر متوجه نشده باشین. «می آید» یا «بیاورند»؟ هردو از بقول زبان شناسها، ستاک حال «آی» از مصدر «آمدن» و ریشه «آی». 

بلند بلند پیش خودتون این دو کلمه رو تلفظ کنید، به گویش گفتاری (فتحعلیشاهی/معیار تهرانی)... توجه می کنید که عملا می گید «م ییاد» و «بی یارن(د)»؟ یک چیزی هست بین این /ی/ در «می» و /ا/ در «آید»، نه؟ این صدا که شاید به نظرتون کشیده شده همین /ی/ اول باشه (و خوب، از نظر رسمالخط، اینطور هم هست، که گمراه کننده است)، اسمش «گلاید» ه (فاریسش رو بلد نیستم). این صدای نیمه صداداریه که بدون اینکه بهش توجه کنیم، وقتی که تعداد زیادی حرف صدادار پشت سر هم داریم، برای تلفظ بینشون اضافه می کنیم. این همون صدای سوم در کلمه آبجو به زبان های آلمانی و انگلیسی هم هست (بی-یه-ر) که خیلی از ایرانی ها، ساده اش می کنند و (بیر) می گن، مثل عدد یک در ترکی. 

توجه کنید که در می آید (که میاید تلفظ می شه)، حرف /ی/ که نوشته می شه در آخر «می»، کاملا" صداداره، اما اون /ی/ قبل از /ا/ که نوشته نمی شه و قبل از /ا/ خوانده می شه، نیمه صداداره.  اولی معادل /i/ یا /ee/ در انگلیسیه و دومی معادل /y/.

اما به دلیل سعی در «بیش صحیح نویسی» (hyper-correction)، خیلی موقعا می بينيم که مردم، اول شخص مفرد حال این فعل رو، «می آم» می نویسند، یعنی کلا این حرف نیمه صدادار رو در نوشتن حذف می کنند، در صورتی که هیچ کسی این کلمه رو «می-آم» تلفظ نمی کنه و همه «می یام» می گن. جالبه که وقتی به خط انگلیسی می نویسند، این فرق رو قائل می شند و حرف نیمه صدادار رو ثبت می کنند، اما در نوشتن همین به فارسی، مشکل دارند. این مسئله حساسیت، یا شاید عادت، و من فکر می کنم تا یک حدی خجالت از «غلط نویسی» در بین کسانی که سعی می کنند فارسی گفتاری رو بنویسند، به نظر من یک مشکل اساسیه. خوبه که با توجه به جزویات آواشناسی زبان، یاد بگیریم که فارسی گفتاری رو درست تر بنویسیم. 

Sunday, 11 March 2012

اسم من یعنی چه؟

بهمن دارالشفایی، تحت تاثیر نوشته آقای صافاریان در مورد اسمش، مطلبی نوشته در مورد اسم خودش و دعوت کرده که بقیه هم اگر وقت داشتند این کار رو بکنند. وقت که البته ندارم، اما متوجه شدم که از موقعی که کمتر وبلاگ می نویسم، راندمان نوشتن های دیگرم هم پایین آمده. بیشتر به صورت منفعل فیس بوک می خونم و زیاد حوصله نوشتن ندارم. مغزم و دستم، به غیر از انگشت اشاره دست راست که کلیک می کنه، تنبل شده اند. بهانه ایست برای دوباره زنده کردم مرحوم ارزیابی شتابزده که به هرحال، الان دیگه 10 سال بیشتر از عمرش می گذره. حالا یواش یواش باید آرشیوش رو منتقل کنم به اینجا دوباره. دومین داشتن بهش نچسبید!

اسم من اما. خوب، خداداد رضاخانی. اما حالا قضیه اش.

خداداد که معنی راحتی داره: خدا + داد، دومی در حالت مصدری، بیشتر به معنی «داده». اسم کمیه. اسمی که وقتی کسی می شنوه، یاد «خداداد عزیزی» میافته و بارها شده که مردم فکر می کنند اسم من خداداد عزیزیه، با اینکه نه من اهل سبزوارم و نه فوتبال بلدم. انگار هرکسی که اسمش ادمونده، فامیلش باید اختر باشه یا هر «علی» ای، «دایی». بگذریم اما.  به هرحال، غیر از خداداد عزیزی، یکی خداداد خان یاغی توی دائی جان ناپلئون، از هم اسمی های معروف منه،  یکی هم دکتر خداداد فرمانفرمائيان، رئیس سابق بانک مرکزی و سازمان برنامه و بودجه، که اتفاقا" اسم من رو هم بخاطر ایشون خداداد گذاشتند که از دوستان پدربزرگم بودند. غیر از این، خداداد اسمیه که هنوز هم بین زرتشتیان، بخصوص در منطقه یزد، معمول و محبوبه.

«خدا» که امروزه به معنی «دادار، خالق، الله» استفاده می شه، در فارسی در واقع به معنی «رب، صاحب، ارباب» به کار می رفته که اثرش رو در کلماتی مثل «کدخدا» (صاحب و ارباب یک «کده»، یعنی یک روستا یا واحد کشاورزی) و «ناخدا» (یا «ناو»+«خدا»، ارباب کشتی) می شه دید. یکی از نظرات زبان شناسان تاریخی، از جمله کسی که من باهاش کار کردم، این بود که «خدا» از بخشهای «خود» و «ایگ» ساخته شده و ترجمه کلمه یونانی «آوتوکراتورαυτοκρατόρ» -ه و «خودمختار، خودکار» معنی می ده، چون اولین بار این کلمه رو در دوره زبان های ایرانی میانه می بینیم و ربط نزدیکی به استفاده از عنوان «آوتوکراتور» روی سکه های هلنیستی داره، که لقب حاکمان «خودمختار» مناطق مختلف بوده اند. به هرحال، در مرحله ای، «خدا» به معنی ارباب تغییر کرده و معنی «دادار، پروردگار» رو بیشتر به خودش گرفته و به وضعیتی درآمده که امروز در ایران می بينيد. کلمه اصلی برای «پروردگار» در فارسی، «بغ» یا «بگ/بی» بوده که در اسم شهر «بغداد» می تونید ببنیدش، و دلیل اسم مستعار فیس بوکی من هم هست.  

ضمنا"، خداداد یکی از اسمهایی است که در زبان های دیگه هم وجود داره، به صورت ترجمه. در روسی، اسم «باگدان» به همین معنیه (و در بلغاری، «بوگدان»). در فرانسه، «دیو-دُنه»، در یونانی «ثئودوسیوس»، در عبری، «یوناتان» یا «ناثانئیل» یا «نتانیاهو» (آخری به من هیچ ربطی نداره!!!). در عربی هم «عنایت الله» نزدیکه، و در ترکی «تاری وردی» همین معنی رو می ده. 

رضاخانی: خیلی ها، خدا می دونه به چه دلیلی، فکر می کنند اسم خانوادگی من ربطی به «رضاخان ماکسیم» (یا همان رضاشاه) داره. بازهم انگار «رضا» اسم کمیابیه در ایران و مثلا" رضاخان تنها «رضا»یی بوده که «خان» هم بوده! به هرحال، خیر، اسم خانوادگی من از اسم جد بزرگ پدریم، «رضاخان» میاد. البته کسانی که منو می شناسند می دونند که من هویت خودم رو بیشتر با خانواده مادریم تعریف می کنم، که فامیلشون «غیاثی» ه و داستان دیگری داره برای خودش، چون پدر من وقتی چهارماهم بوده، فوت شده و من خیلی با خانواده پدریم در تماس نبودم. خانواده مادریم، جداندرجد اهل مرکز تهران هستند و منطقه سنگلج و بازار و بیشترشون متولد سنگلج و شاپور و پاچنار. خانواده پدرم اما اهل ده «دنبلید» در منطقه «طالقان» بودند. داستان رضاخان اینه که به نظر میاد راهزنی بوده در جاده کرمانشاه به همراه برادرش، و هردو سروهیکل کاملی داشته اند و «بیزنس» دزدیشون سکه بوده. تا اینکه می خورند به تور یک والی سفت و سخت کرمانشاه (که برقرینه تاریخی، به نظر میاد محمدعلی میرزا دولتشاه، پسر ارشد فتحعلی شاه باشه) و تبعید می شند به طالقان. در طالقان هم چون اهل زد و خورد بودند، یواش یواش برای خودشون کسی می شند و «خان» می شند و زمیندار. ایشون جد هفتم بنده هستند. حالا پدربزرگ من که خودشون «ندیده» این آدم می شدند، مدیر مدرسه بوده اند و آزارشون به مورچه هم نمی رسیده، پدرم هم که در سی سال عمرش درس خوند و بازهم کاری نکرد، بنده هم که از سوسک می ترسم، چه برسه به راهزنی و غارت. نسلمون تقلیل رفته!!!

در ضمن، «رضا» هم که از ریشه عربی «ر-ض-ئ» است به معنی «قبول و رضایت» و «خان» هم یک کلمه ترکی، از ریشه «خاگان» به معنی «بزرگ، رئيس» که احتمال داره اصلش ترکی نباشه و چینی باشه که ترکی ازچینی قرض کرده. مطمئن نیستم چون در مورد زبان های اورال-آلتایی زیاد نمی دونم. «خان» از اواخر دوره ساسانی در منطقه آسیای میانه شناخته شده بوده (چولوک/صولوک خان، رئیس قبایل ترک غربی در دوره ساسانی)، اما به نظر میاد از دوره مغول به بعد در ایران معمول شده باشه و به عنوان یکی از لقب های فئودالی به کار رفته. 

این هم از نوشته اول در وبلاگ دوباره زنده شده «ارزیابی شتابزده»...