Saturday, 7 December 2013

امامزاده بیژن و امام زاده های جن دار!

نمی دونم از کجا شروع شد این ماجرای بقول معروف «گیر» دادن به «امام زاده بیژن» کذایی بین مردم، و مگر اینکه امام زاده ای بوده و اسمش هم بیژن بوده مشکلش کجاست؟ مگر این هم «سید بهرام» و «میرمنوچهر» نداریم؟ یعنی همه کسانی که سید و سیده هستند، اسماشون «عین الله» و «زبیده» است؟ خوب امامزاده ای هم بوده که اسمش بیژن بوده، ولی انگار به تصور خیلی ها، اجازه نداشته و باید اسم «آریایی» رو رها می کرده و می شده «امام زاده محمد». دولت خدمت گذار هم که آمده زیرابرو برداره و زده و چشم را کور کرده و از خطاب محلی «بیژن» که در خیلی مناطق مختلف «بیجن» تلفظ می شه، برداشت «بی جن» (بدون جن و حکما" پری!) کرده و بخیال خودش مسئله رو حل کرده، هرچند که با این حساب، امام زاده های دیگه همه جن دارند...!!! یاد این افتادم که مامورین اداره جغرافیایی ارتش، در اسم ده «فری کنار» (به کسر ف، به معنی «ساحل فرفری و ناهموار»)، این را دیده بودند که «فری» به گویش فکلی های تهرانیه و یعنی «فریدون» و اسم «فری کنار» بیچاره رو گذاشتند «فریدون کنار» و حالا بیا و درستش کن (این به نقل شفاهی از دکتر منوچهرستوده).

بگذریم... به این صرافت افتادم که چرا ملت این همه از «امام زاده بیژن» متعجبند، و احتمالا" به دلیل بدگمانی کلی به هرچیز دینی است و بخصوص شاید کم شناخت بودن از تاریخ منطقه ای که «امام زاده بیژن»  درش قرار داره. 

منطقه شمال ایران بعد از فتوحات اسلامی، تا مدت زیادی مستقل بوده و به دلیل وجود کوه های صعب العبور «البرز»، محلی بوده برای پناه گرفتن بازماندگان ساسانی، از شاهزادگانش گرفته تا امرای ارتش و بزرگان و درباریان. بعد از محرز شدن سقوط ساسانیان و جاافتادن حکومت اسلامی، بعضی از این اشراف و بزرگان شروع می کنند در مناطق گرگان وطبرستان و رویان و دیلم و گیلان، برای خودشون حکومت های محلی راه انداختن. از جمله مهمترین این سلسله ها، سلسله دابوییان بوده که یکی از امرای محلیش، «سارویه» نام داشته و بنیانگذار شهر ساری است. دابوییان هیچوقت اسلام نیاوردند و آخرینشون حدود 140 بعد از اسلام از دنیا رفت.

سلسله های بعدی مانند پادوسپانیان و جستانیان و از همه طولانی تر، یعنی «باوندی» ها، کم کم مسلمان می شند، اما در بیشتر مواقع استقلال، یا حداقل خودمختاری، خودشون رو حفظ می کنند و هرچند که باید با عباسیان و سلجوقیان و ایلخانیان سروکله می زدند، اما تا زمان شاه عباس صفوی بطور کجدار و مریز به بخشهایی از مناطق استان های مازندران و گیلان و در بعضی موارد حتی شرق آذربایجان، حکومت می کنند. از بین این ها شاید اسم «مازیار» رو شنیده باشید و به احتمال کم تر، اسم ماکان کاکی و هروسندان پور تیدا. آخرین اینها که در منطقه نور و کجور حکومت می کردند، توسط شاه عباس قلع و قمع می شند و بالاخره یکی از دولت های مستقر در مرکز ایران، موفق می شه منطقه مازندران رو کاملا به زیر حکومت خودش در بیاره.

اما بشنوید که مسلمان شدن این ها، کمی با مسلمان شدن بقیه فرق داشته. به دلیل استقلال این سلسله ها و قدرت محلیشون، منطقه طبرستان و گیلان و دیلم، تبدیل می شه به محل امنی برای کسانی که به دلیلی احتیاج داشتند از حکومت های بزرگتر ایران یا دنیای اسلام فرار کنند. از جمله این ها، امامان «زیدی» بودند، کسانی که در واقع اولین گروه سیاسی «شیعه» رو در اوایل قرن دوم هجری تشکیل می دادند و معتقد به امامت «زید بن علی»، فرزند امام زین العابدین بودند و به همین مناسبت، از شیعه های اسماعیلی و دوازده امامی، چندین دهه و حتی یک قرنی جلوتر شروع به تبلیغ و مبارزه کردند.

امامان زیدی، بخصوص یکی از اون ها به اسم «حسن الاطروش»، به منطقه طبرستان می آیند و در آمل (حاکم نشین منطقه) ساکن می شند و شروع می کنند به تبلیغ و تعدادی از مردم محلی رو به اسلام دعوت می کنند. بعد از پاگرفتن نفوذشون در منطقه، شروع می کنند به پایه ریزی قدرت سیاسی و کم کم، حکومتی درست می کنند که به اسم «حکومت علویان طبرستان» معروفه. این حکومت، بنا به لازمه سیاسی، مجبور به ارتباط نزدیکی با امرای محلی ای که صحبتشون رو کردم می شند. یکی از راه های ساختن ارتباط هم «ازدواج» بوده و خیلی از امامان و «امام زاده» ها، با دختران حاکمان باوندی و جستانی ازدواج می کنند.

باوندی ها و جستانی ها و بقیه امرای محلی هم تا قرن ها، حتی بعد از مسلمان شدن، اسم های قبل از اسلامی روی بچه های خودشون می گذاشتند (که از جمله اسامی محبوب من هستند) و از اسم هایی مانند «مازیار» و «شروین» و «شهریار» شروع می شند و به اسم های نامعمول تری مثل «زرین کمر» و «دشمنزیار» و «مرزبان» هم می رسند. می تونید تصور کنید که دختر شخصی به اسم «زرین کمر» که اسمش هم «زرین گیس» بوده، وقتی با امام زیدی ای به اسم «قاسم» ازدواج کنه، هرچند که ممکنه فرزندش اسمی مانند «محمد» هم داشته باشه، اما به هرحال خیلی راحت ممکنه بچه اش رو «رستم» و «شهریار» و حتی «بیژن» صدا کنه، و چه بسا که حتی اسم اصلی اش رو هم «بیژن» و «شروین» بگذاره. اصلا هم معنی اش این نیست که اگر کسی اسم «اسلامی» داشت، نمی شده که فرزندنش اسم «ایرانی» داشته باشه. در روی برج لاجیم در نزدیکی شاهی (قائم شهر)، کتیبه ای نوشته شده که متعلقه به یکی از حکام محلی به اسم «شهریار بن عباس بن شهریار»! یعنی یک اسم اسلامی در بین دو اسم ایرانی. مشکلی هم کسی با این موضوع نداره.

امام زاده بیژن ما هم از همین دست امام زادگانه، از نوه ها و نتیجه های حکام محلی طبرستان و دیلم، و احتمالا" نیمه «باوندی» یا «جستانی» و نیمه ای از سلاله امامان زیدی منطقه. بعد از تغییر مذهب محلی از شیعه زیدی به شیعه اثنی عشری، این امام زاده های محلی یا فراموش شده اند، یا اگر به یاد مانده اند، به صورتی از فیلتر شیعه اثنی عشری گذشته اند. بعضا" هم در ده ها و شهرستان ها، محل دعا و نذر مردم محلی بوده اند و کسی هم کاری به کارشان نداشته تا اینکه مردم بی صبر دنیای نو، از صدها وهزاران کیلومتر راه دور و از پشت جعبه شیشه ای کامپیوترهاشون، شروع به هو کردن شان کردند که ما بهتر از شما می دانیم که «بیژن» که «امام زاده» نمی شود و این ساختگی است و حالا امام زاده بیژن، شد امام زاده «بی جن» و بخشی دیگر از تاریخ هم پاک و مطهر شد. مبارک باشد...