Friday, 22 September 2017

نامه فتحعلی‌شاه، نگارش میرزا محمدوزیر، به پادشاه انگلیس در باب کمک در بازپسگیری گرجستان

مکشوف رای سلطنت آرا می‌داريم که: چون گلشن الفت و اتحاد را آب و رنگ از رشحات سحاب خامه خلّت نگار حاصل، و بهارستان وداد قوی بنیاد را از اهتزاز نسایم نامه نگاری خضرت و تازگی کامل است، کمال رسم وفا و وفاق در این اوان مسرّت مساق، به نگارش این نامه مهرختامه مقتضی افتاده در طی آن به دست مصافات نقاب از چهره شاهد بر این وجه می‌گشاییم که:

از این پیش که امیرالامراء العظام مقرب الخاقان میرزا ابوالحسن خان از آن دولت ابدمدت به دربار معدلت‌مدار معاودت نمود، چنین معروض داشت که هنگام حضور او، در آن محضر ارم نظام، گوهر این کلام از مخزن ضمیر آن برادر والاگهر به رشته مقال انتظام یافته که عالی جاه عمده‌الاکابر و الاشباه، دولت‌خواه کارآگاه سرگوراوزلی بارونت، ایلچی بزرگ دولت بهیه از خواص دولت‌خواهان قدیم، و محل اعتماد آن دولت قویم است. و الحق که در این مدت که مشارالیه متوقف ایران و ملتزم نزد ما بوده، به ظهور کاردانی‌ها و نیکوخدمتی‌ها رفع حجاب شبهه از شاهد این مدعا نموده، مراسم فطانت و آگاهی و محاسن خدمت‌گزاری و دولت‌خواهی او به احسن وجه در عرصه ظهور جلوه‌نمای شهود و غایت آگاهی و دولت‌خواهی او باعث وثوق خاطر ما آمده. بدین واسطه اولیای این دولت را نیز در اکثر مهام رجوع به استصواب رای او معتعد خاطر است و بدین موجبات صوب دیده‌های او را معاينه ارشاد رای آن برادر مکرم می‌شماریم. چناچه در باب مصالحه با دولت روس البته معلوم رای آن برادر والاگهر خواهد بود که سال‌هاست تا به انجام این مهم از جانبین مراسلت و مراودت در میان و به واسطه اختلاف شروط صورت‌پذیر نیامده، اولیای این دولت را اگر به قرار اسطاطوسکوپرزندیم رضا بود، در همان اوایل این مهم به انجام مقرون گردیده بود. ولیکن چون مقصود کلی استرداد ولایات متصرفی بود امرمصالحه معوق و رسل و سفرا از جانبین بی‌نیل مقصود معاودت می‌نمودند. تا در این اوان سعادت اقتران که عالی‌جاه دولتخواه مشارالیه را پای وساطت در میان آمده، یقین تفصیل آن را بر رای آن خجسته برادر مکرم معروض داشته که سردار روسیه بس تعهدات در رد کردن ولایات متصرفی روسیه بعد از وصول ایلچی این دولت به پطرزبورغ نموده است، عالی‌جاه مشارالیه به اعتماد این تعهدات، مصلحت یت را مقتضی قرارمصالحه دانسته به انجام مقرون افتاد. وهم به مقتضای نهایت صداقت و یگانگی نسبت به دولت علیه انگلیس منظور چنین بود که در این اوان که نایره جدال فیمابین عساکر روسیه و فرانسه مشتعل است، سی چهل‌هزار نفر از عساکر روسیه در گرجستان معطل نبوده، روانه و در اتمام کار فرانسه معین باشند. و فی الحقیقه اگر ملاحظه مصالح مهام آن دولت علیه نبود، بدون استرداد ولایات متصرفی، مصالحه صورت انجام نمی‌یافت.


بنابر مراتب مزبوره برآن برادر مکرم لازم است که التفاتی تمام در باب رد ولایات مزبوره که را روسیه را به هیچ وجه مثمر نفعی نیست بلکه نقصان کامل دارد نمایند تا انشالله التعالی، بنای مصالحه مستحکم و قرار این عهد ابدالدهر مستقر ماند. دیگر تفاصیل امور را عالیجاه ایلچی مشارالیه مشروحاً به اولیان آن دولت بهیه نگاشته است، توقع آن که همواره مبشر اضواء نامجات نامی ضیاافزای محفل مصافات گردیده، مهمات ملوکانه را اعلان دارند. باقی ایام سلطنت‌فرجام موالفت‌انجام مستدام باد.

میرزامحمد منشی نائینی (فروغ) - سفینه الفرامین (سفینه الانشا)
به اهتمام محمد گلبن، صص ۱۲۵-۱۲۶

ترجمه و منابع تاریخی

 در مرحله ای از تاریخ مدرن ایران، ایرانیان با زبان های اروپایی و بخصوص با ادبیات این زبان ها آشنا شدند. آشنایی با ادبيات اروپایی، بخصوص داستان‌نویسی مدرن که ابتدا از طریق فرانسوی به ایران وارد شد، باعث تغییرات اساسی در ادبیات فارسی و تولد انواع جدید ادبی‌ای نظیر داستان کوتاه و رمان‌نویسی گشت.

همین آشنایی با زبان‌های اروپایی، ضمنا برروی تحقیقات علمی و فرهنگی ایران تاثیر به سزایی گذاشت. اروپا که پویاترین منطقه جهان از نظر تحقیق در همه زمینه های علم، از تاریخ و انسان شناسی گرفته تا فیزیک و زیست شناسی، بود، در ضمن نقش مرکزیت روش شناسی تحقیقی را نیز پیدا کرد. در زمینه مطالعات تاریخی و بقیه «علوم انسانی» (دسته بندی‌ای ریشه‌دار در نگاه اروپایی ها به علم)، الگوی اروپایی برای استفاده از مدارک تاریخی و «تصحیح» و آماده سازی آن‌ها برای تحقیق جدی، به بخش مهمی از فعالیت‌های علمی دانشمندان ایرانی تبدیل شد. اساتیدی مانند ملک الشعرا بهار، بدیع الزمان فروزانفر، پروین گنابادی، سعید نفیسی، سیدجلال‌الدین تهرانی، جعفرشعار و بسیاری دیگر متون مهم فارسی را تصحیح کردند و برای تحقیق در دسترس محققان و عموم قرار دادند. در این میان، ترجمه‌های اروپایی از متون فارسی و عربی (مانند ترجمه تئودور نولدکه از طبری) الگوی فعالیت‌های دانشمندان ایرانی‌ای نظیر عبدالمحمد آیتی، آذرتاش آذرنوش، صادق نشات و بقیه اساتید عربی‌دانی شد که متونی مانند طبری، بلاذری یا دینوری و بقیه را به فارسی برگرداندند و برای نخستین بار آن‌ها را از انزوای کتابخانه‌های خصوصی بیرون کشیدند. رشد میهن‌پرستی و علاقه به فرهنگ ایران در ضمن باعث یادگیری فارسی میانه و اوستایی و دیگر زبان‌های ایرانی نیز شد. این خود به ترجمه و انتشار متن اوستا از طرف استاد پورداوود یا ترجمه هايی از فارسی میانه از ملک الشعرا بهار و صادق هدایت منجر شد. رشد ایرانشناسی نیز به وجود اساتید بی‌نظیر متخصص زبان‌های باستانی ایرانی انجامید و متون بسیاری توسط  یحيی ماهیارنوابی، بهرام فره‌وشی، احمدتفضلی و بسیاری دانشمندان پرقدر دیگر از زبان‌های ایرانی باستان به فارسی برگردانده شدند.

اما در این میان، به دلیل ضعف دانش زبان‌هايی غیر از عربی یا زبان‌های ایرانی در بین طبقه دانشمند فارسی زبان، ترجمه از منابعی که به یونانی یا لاتین یا دیگر زبان‌ها نوشته شده بودند، برطبق ضرورت تبدیل به بازترجمه از زبان‌های اروپایی شد. دانشمندان فرانسوی‌دان در این میان پیشرو بودند و کتاب‌هایی مربوط به تاریخ و فرهنگ باستان مانند «تاریخ هرودوت» یا «کتزیاس» و «پروکوپیوس» را از فرانسه به فارسی ترجمه کردند. رشد روسی‌دانی در بین روشنفکران چپ ایران همچنین منجر به پربارشدن مجموعه متون مورد توجه دانشمندان روسی گشت و بعضی از متون ارمنی، سریانی، و گرجی نیز به فارسی ترجمه شدند.

در چندین سال اخیر، دانش یک زبان اروپایی، یعنی انگلیسی، در بین تحصیل‌کردگان ایرانی رشد درخشان و بسیار چشمگیر و امیدوارکننده‌ای داشته است. دانستن انگلیسی می‌تواند موقعیت‌های شغلی بسیاری را برای طبقه جوان و تحصیل‌کرده ایرانی فراهم کند و آن‌ها را در میدان رقابت کار در زمینه جهانی، به عناصری قوی تبدیل سازد. از این نظر، آموختن انگلیسی و رشد آن از جنبه‌های مثبت در جامعه امروز ایران است که باید آن را به فال نیک گرفت و درست آموختن و بخصوص خواندن در آن را تشویق کرد. یادگیری زبان‌های دیگر، هرچند که بعضی از آن‌ها مانند آلمانی، فرانسه، و اسپانیايی تاحدی شامل این رشد هستند، اما بطور کل به شدت مغلوب زبان انگلیسی و در مقابله با آن، بسیار ناچیز است.

از طرفی هم رشد علاقه به تاریخ ایران و مطالعه در مورد تاریخ دوره باستان در جامعه امروزه ایران ملموس و قابل بررسی است. این مسئله، به علاوه حقیقت کمبود اشتغال مناسب برای زبان‌دانان، باعث علاقه و توجه به ترجمه گشته است. در مورد این مسئله بسیار نوشته شده و مسائلی نظیر بی‌تجربگی در زبان و متوجه نشدن اصطلاحات ادبی زبان مبدا، کمبود درک از ساختار زبان فارسی و رشد گرته‌برداری ادبی و ساختاری، و ناآشنایی با موضوعات مورد ترجمه (مانند تاریخ)، مورد اشاره اساتید سخن و ترجمه قرار گرفته است. کتاب‌های بسیاری توسط مترجمانی ناآشنا با مورد ترجمه، به بازار عرضه شده‌اند. بیشتر آثار ترجمه‌ای فارسی از تحقیقات اروپایی، مملو است از اشتباهات زبانی و تاریخی.

اما در این میان، ناآشنایی با زبان‌های باستانی، بخصوص زبان‌هایی که در حوزه تاریخی ایران و کشورهای همسایه استفاده می شده‌اند و بعضی از آن‌ها گستره تاریخی ایران شناخته شده و مورد استفاده بوده‌اند، باعث بروز مشکلاتی بسیار عظیم می‌گردد. تعداد زیادی از مترجمین دست به ترجمه دوباره متون باستانی از روی ترجمه‌های جدید اروپایی، بخصوص انگلیسی، می‌زنند و حتی به دلیل ترجمه کتاب‌هایی قطور از زبان انگلیسی، تبدیل به متخصصین در این زمینه شده‌اند و در بین علاقه‌مندان موقعیت علمی‌ کسب می‌کنند. ترجمه‌ جدید و نفیسی که از فلان متن یونانی منتشر می‌شود، فی‌الواقع برگردانی‌است از آخرین ترجمه انگلیسی آن توسط بهمان استاد یونانی در دانشگاهی در امریکا ارائه داده، نه ترجمه از زبان اصلی که یونانی است. بدتر از آن ترجمه متون ارمنی یا سریانی است، زبان‌هایی که صدها سال است ایرانیان با آن اشنایی داشته‌اند و حتی هفتاد سال قبل سید احمد کسروی می‌توانسته از متون آن‌ها (در این مورد ارمنی) برای تحقیقاتش استفاده کند، اما متون آن‌ها امروزه از انگلیسی و شاید فرانسه ترجمه می‌شوند!

دلیل خیلی ساده‌ای که برای این موضوع آورده می‌شود هم این است که «مگر چندنفر هستند که این زبان‌های »عجیب« را می‌دانند؟» (دلیلی که شاید ریشه ناباوری در یادگیری این زبان‌ها، که چه بسا از اوستایی و عربی آسان‌تر هم هستند، برای بسیاری باشد). جواب این مطلب این است که در دنیای انگلیسی زبان‌ هم تعداد ارمنی دان یا متخصص سریانی در مقابل یونانی دان یا لاتین دان ناقابل و قلیل است، ولی کسی متن سریانی را از طریق آلمانی به انگلیسی ترجمه نمی‌کند!

حقیقت ساده قضیه این است که در دنیای امروز، هیچ بهانه‌ای برای ترجمه یک متن باستانی از زبان دوم قابل قبول نیست. تحقیق تاریخی‌ای که برمبنای چنین متنی انجام ‌گیرد همیشه مظنون به اشتباه و کژفهمی خواهد بود. کسانی که تحقیق تاریخی واقعی و جدی انجام داده‌اند کاملا می‌دانند که حتی ترجمه دست اول (مثلا از لاتین به انگلیسی، با وجود صدها سال تجربه) هم کاملا منظور را ادا نمی‌کند و یک محقق جدی، همیشه گوشه چشمی به متن اصلی دارد و چه بسا تمام تحقیقش را باید از روی متن زبان اصلی انجام دهد. به همین دلیل است که دانشجویان تاریخ در همه دانشگاه‌های غربی، قبل از تحقیق در هر زمینه‌ای، باید زبان‌های اصلی  مورد تحقیقشان را بدانند. کلاس‌های یونانی و لاتین دانشگاه‌ها همیشه پراست از دانشجویان تاریخ یونان و روم و قرون وسطی و بیزانس. کسانی که در زمینه تاریخ شرق مدیترانه و یا مسیحیت اولیه تحقیق می‌کنند، توسط استادان خود برای یادگیری سریانی (و بعضا قبطی، ارمنی، حبشی، و حتی پارسی‌میانه) اعزام می‌شوند. ولی حتی محققینی که واقع‌گرایانه امکان یادگیری زبان‌هايی مانند سغدی، گرجی، ترکی باستان، یا چینی باستان را هم ندارند (به دلیل نبود معلم) بازهم حداکثر اجازه به استفاده از ترجمه‌های دست اول را پیدا می‌کنند. اگر دانشجویی در امریکا نتواند چینی باستان بخواند و احتیاج به متون چینی داشته باشد، مجبور است از ترجمه فرانسوی‌ای که در اوایل قرن بیستم توسط «پلیو» انجام گرفته استفاده کند، نه ترجمه انگلیسی از ترجمه فرانسوی از متن چینی!

در اینجاست که نبودن دانش زبان، بخصوص زبان‌هایی مانند ارمنی و گرجی و سریانی، و حتی یونانی و لاتین، بهانه کافی‌ای برای بازترجمه متون این زبان از انگلیسی (و بعضا فرانسوی یا آلمانی) و ارائه آن در بازار به عنوان کاری‌نو نیست. صدسال بعد از آشنایی ایرانیان با تحقیقات باستانی و دهه‌ها بعد از ترجمه متون باستانی از طریق فرانسوی، هنوز هم در فارسی ترجمه‌ای از متن «تاریخ هرودوت» که مستقیما از یونانی انجام گرفته شده باشد وجود ندارد، و این غیرقابل باور است! صدها متن مهم و لازم برای تحقیقات تاریخی، یا هیچوقت به فارسی ترجمه نشده‌اند و از دسترس محققان ایرانی دور هستند، یا از طریق ترجمه های دوباره از فرانسه و آلمانی و روسی، و اکثریت قریب به اتفاق ازانگلیسی، در بازار کتاب ایران وجود دارند.

به عنوان یک تاریخ دان که بیست سال است درگیر تحقیق تاریخی هستم و در این میان با بسیاری از متون تاریخی به زبان‌های مختلف برخورد داشته‌ام و در مواردی به دلیل محدودیت زبانی، به خودم اجازه تحقیق در زمینه‌های مختلف را نداده‌ام، به نظرم بازگردانی متون تاریخی از زبانی به جز زبان اصلی کاملا بی ارزش و غیرقابل استفاده برای تحقیقات جدی تاریخی و علمی است. امیدوارم دوستان علاقه‌مند به تاریخ ایران، در کنار تحصیل زبان‌های پارسی میانه و اوستایی و بقیه زبان‌های ارائه شده در بخش‌های «فرهنگ و زبان‌های باستانی» دانشگا‌ه های ایرانی، به یادگیری زبان هایی که برای تحقیقات تاریخی مهم هستند بپردازند و بساط بازترجمه‌های بی‌فایده از زبان‌های اروپایی را برای همیشه جمع کنند. 

Sunday, 17 January 2016

Why I Love Tehran



I love Tehran; that should be clear by the title and also if you have ever met me in person. I love that city, I love its geographical situation, its unplanned urban planning, its supposedly non-existent history, and even its dirtiness. I think Tehran is everything a city should be. I am not blind to its problems: overpopulation, air pollution, lack of social equality, grass like “construction” schemes, and crazy crazy traffic. I do not deny that Tehran is hard to deal with, it is for many unpleasant to live in, and I mourn almost daily the loss of its old character, particularly in the parts where I call home and is now a jungle of ugly sky scrapers. But I consider all of this a symptom of the fact that Tehran is a quintessential “city”. Somewhere where “urbanity” takes its real sense. It is NOT a big village, the “positive” description given to many nice cities of the world (eg. Vienna). It is a “jungle of smoke and iron” indeed. But that is what makes it so special.

I am a thoroughly urban person. I like cities, the bigger and crazier the better. Not that I don’t like rural areas: I enjoy walking in the woods and looking at the nature as much as anyone, and hiking is probably one of the few forms of sport I really enjoy. But I love living in cities. I don’t like cities which are just a collection of residential and commercial areas attached to each other via streets. Living in Los Angeles, and even worse Orange County, California was probably the most excruciating experience of my life. That is why I love London, my second hometown after Tehran, and all its rush and impatient people and overcrowded Tube and random assembly of pubs and narrow streets and ugly buildings (seriously, the Gherkin?). 


Even more than that, for me a city is where I can say “I know what was there before”. I like knowing that before this ugly shopping mall was built here, I remember it being a collection of dilapidated turn of the 20th century semi-detached houses. I love remembering my own image of how the Southbank looked (ugly, grey) before some “brilliant” persons decided to build the whole London Eye and Co. travesty there. I lament the fact that when I was growing up in Tehran, our house was surrounded by vast pieces of waste land which are now dotted by scary and appalling apartment buildings. I feel sorry that the area where I went to school and was made up of small alleys covered with trees is now full of nouveau riche houses and commercial establishments and even a famous cafe. I feel sad that people do not know the history of my city and think that Tehran is just the dumping ground for all of Iran. I hate it that people from other cities in Iran come to Tehran and think that Tehran has no history and nothing in it is worth preserving, and knock down old buildings and build malls and office buildings. But at the same time, I feel like I know a secret when I recognise the shape of the historic “Grand Hotel” behind the façade of all the modern electrical equipment shops. I try my best to help preserve what remains of the history of my city, but at the same time, I know and realise that this is part of urbanity. The fact is that the Tehran I remember was a shadow of what my mother remembers, and the same is true for her Tehran and the one in which her grandmother was born. The Tehran we all know and knew was built on top of an old village, of which nothing remains but memories reflected in old names (Darkhoungah, Ab Mangol, Chaal-Meydoun) and a mental image of what was. 

Friday, 12 June 2015

Random thought on Sakas and the Yueh-zhi

Strabo (XI.vii.2) tells us that the tribes of “Asii, Pasiani, Tochari, and Sacarauli” were the nomads “who originally came from the country on the other side of the Jaxartes river that borders that of the Sacae and the Sogdiani and was previously occupied by the Sacae.” This is the attack in which these groups took the control of Bactria from the Greco-Bactrians, most likely during the time of Eucratides I.

Among these tribes, the Asii (or Asiani) seem to have taken over and become the king of the Tocharii, and the Saraucae (Strabo’s Sacarauli?) to have been destroyed, as Pompeius Trogus tells us (Prologue, XLI-XLII).

This matches remarkably well with the description of the rise of the Kushans (Guishuang) from among the five Yabghus of the Yueh-zhi as described by Chinese sources (Hou Han Shu 118.9a). The problem seems to be that the description of the Tochari in this narrative, and their submission to the Asii does not fit very well with the status of the Da Yueh-zhi is given by the Chinese sources (Errington and Curtis, 104, note 59). The Da Yueh Zhi are too big to be just another tribe like the Asii, Pasiani, and the Sacarauli!

I think it would not to be too emphasised that this is the question of a point of view. The Yueh-zhi, or what was recognised by the Chinese as the Da Yueh-zhi were an important menace for the Chinese on their western door steps. But the importance attached to them by the Chinese need not be necessarily an absolute case, making them larger or more important than other tribes. In fact, that they are put at an equal footing with the Sacarauli, presumably a Saka confederacy, might show this supposed problem of “lack of distinction” in the case of the Tochari (presumably the Yueh-zhi).

We know that Phraates II (139/8-127 BC) was killed in battle against the Sakas, as was his uncle Artabanus I (127/126-122). Coins of Phraates II found in Giaour Kala in the Marv Oasis are struck over issues of Eucratides I, the king of Bactria during the attacks reported by Strabo. This synchronisation would mean that the Sakas who came to kill Phraates II were part of the same group that had earlier taken Bactria from Eucratides (see Errington and Curtis, 55). If we then trust the report of Strabo that these Sakas (Sacarauli?) had moved over Jaxartes together with the Asii, Pasiani, and the Tochari, this would show that in their initial phase of action, the Tochari and the Sacarauli, namely the Yueh-zhi and the Sakas, were on equal footing. The latter, the Sacarauli/Sakas even occupied a more important place in the affairs of the west than the Yueh-zhi/Tochari, who were more important for the Chinese sources. This would also provide a terminus post quem of 139 (the beginning of the rule of Phraates II) for the attack of these tribes on the Parthian lands and a date close to that for their attacks on Bactria.

It would not be absolutely insensible to suggest that with the attacks of the Sakas on Bactria, Phraates II took advantage of the weakening Bactrian situation to take over Satrapis of Turiva and Aspianos (Strabo XI.xi.2), probably the Marv Plain, from Eucratides. This brought him into direct conflict with the Sakas, possibly located farthest west among the four tribes. The Sakas thus defeated and killed Phraates, and then his uncle Artabanus, before moving south into Areia, then Arachosia and Drangiana. There, they were defeated by Mithridates II and a branch of them was settled in Drangiana/Arachosia (the future Sakastan/Sistan), while an eastern branch headed by Maues founded the Indo-Scythian kingdom in Gandhara.


Meanwhile, the Tochari/Yueh-zhi had remained in northern Bactria/Eastern Sogdiana, where the Asii/Kushan managed to gain ascendancy over them. This goes well with the report of the Hu Han Shu on the rise of the Guishuang. It has been previously argued that the “Five Yabghus of the Yueh-zhi” is not an internal division of the Yueh-zhi themselves, but an administrative setting of Bactria adopted by the nomadic tribes. In this case, we can imagine that one of these divisions was controlled by Strabo’s Asii, the Gueshuang of the Hu Han Shu, who came to control the other four, occupied by the Tocharo/Da Yueh-Zhi, and probably the enigmatic Pasiani. The Asii/Gueshang/Kushans, at the head of their new confederacy, then followed the example of the Sakas and started moving south, crossing the Hindu-Kush, first arriving in the Kabul Valley/Kapisa where they competed with Maues’ successor Azes I and the with the “Indo-Parthian” king of Sakistan, Gondophares, as can be demonstrated from the overstrikes of these authorities over each others coins in the Kapisa region (Senior I).